Here, you'll find nothing
nothing
not even the sound of a butterfly's wings
nothing
wait...
listen carefully...
and think
think
any breath
in any sentence
any palpitation
in any word,
is a sound;
it is me
...
ساعت :
وقتي از ساعت صحبت ميشه چه چيزهايي در ذهنتون شكل مي گيره ؟
اين كه ساعت براي برنامه ريزي اوقاتتون خوبه يا قرارگذاشتن با سايرين وبه موقع سر قرار حاضر شدن ، اين كه ساعت گذر زمان رو نشون ميده و مي دونيد در چه زماني از روز هستيد يا ...
تا حالا حس كرديد هر ثانيه اي كه مي گذره يك ثانيه از عمر شما كم ميشه ، اون وقت چه احساسي داشتيد ، دلتون نمي خواسته ساعت رو متوقف كنيد ؟
تا حالا شده كه دلتون بخواد در يك زمان ديگه اي زندگي مي كرديد ، مثل اين فيلم ها كه نشون ميدن ؟
براي خودتون اصلاً پيش اومده كه زمان براتون بايسته يا كند تر حركت كنه يا مثلاً ببينيد اِ اِ اِ 2 ساعت كمتر از اون چيزي كه بايد باشه هست و مطمئن هم باشيد !؟ اون وقت چه مي كنيد ؟
در طول مسير من اصلاً خواب نبودم و صبح كه رسيدم اصلاً به ساعت نگاه نكردم ، يادم نيست وقت حركت به ساعت نگاه كردم يا نه ولي ساعت حركت اتوبوس رو مي دونستم ، درست يادم هست كه دير شده بود و مادر مدام مي گفتن زودباش اتوبوس رفتا و من با عجله ( مثل هميشه در ثانيه هاي آخر) آماده شدم ، در طول مسير يك فيلم حسابي داشتيم ، بعد از رسيدن به ترمينال جالب تر شد ، انواع و اقسام آدمها ، يك عالمه مغازه و فريادهايي كه بليط ميفروختن ، خوب يادمه ، با خودم گفتم در ترمينال مي مونم تا هواروشن تر بشه بعد مي رم ، همون موقع صداي اذان اومد ، به ساعتم نگاه كردم ، اُه ، هميشه اين موقع تازه مي رسيديم ، پس چرا ؟!
يك سري به سي و سه پل زدم ، ساعت 7 بود ، هيچ آبي نبود ، خشك ، زمين ترك هم برداشته بود ، زير پل يك اتاقك بود و كلي چيزهاي ديگه كه هميشه كنجكاوي من رو جلب مي كرد ، از پله ها رفتم پايين و يه نگاهي انداختم ، كارهاي دستي و تزييني ، بعضي هاش براي مراسم عاشوراي حسيني استفاده مي كنند ، رفتم جلوتر ، يه سري يخچال هاي از كار افتاده و ... بود ، تا اومدم برگردم يك اقايي از اون سيبيل كلفها پشت سرم بود ، دلم هري ريخت پايين ولي به روي خودم نياوردم كه ترسيدم ، براي من ترس مساوي بود با فراموشي ، بهم يك لبخند زد ، شايد فهميده بود كه ترسيدم ، شايد هم از كنجكاوي من خندش گرفته بود ، ولي اون مسئول اونجا بود و مي خواست كارشو شروع كنه . برگشتم و منتظر اتوبوس براي دانشگاه شدم ، هميشه سعي مي كردم با اتوبوس برم ، هم براي امنيتش هم پولش ، دلم نمي خواست زياد از پدرم پول بگيرم ، يه جورايي به غرورم بر ميخورد (غرور هم حكايتي داره كه بايد در موردش حسابي بحث بشه) . در اتوبوس هر از گاهي چُرتم مي گرفت و بي اختيار سرم مي افتاد روي كوله پشتيم ، يك كوله پشتي بزرگ و سنگين ، حد اقل براي قد و قواره من :)
من خواب خيلي سرم نميشه ، كمتر پيش مياد كه خسته بشم و خوابم بگيره ، اگه خسته باشم خسته فكريم ، اون هم وقتي يه چيزي ناراحتم كرده باشه كه اون چيز مي تونه به ساعت ها قبل يا روزهايي پيش از اون مربوط باشه كه اون لحظه فكرم رو درگير كرده و معمولاً به خاطر مشكلات جامعه و آدمهاي دوروبرم هست ، ولي اون روز يك چُرت واقعي بود كه برام سابقه نداشت ، حداقل خودم يادم نيست .
به دانشگاه كه رسيدم بعد از امضاء كردن ورقه مرخصي (هربار كه از دانشگاه مي رفتيم بايد برگ مرخصي مي گرفتيم !) يه كوه نوردي هم داشتيم ، اون هم با يك كوله پشتي سنگين و گاهي چندتا كيسه پر از خرت و پرت . بچه ها تازه بيدار شده بودن و مي خواستن برن سر كلاس ، به ساعت كه نگاه كردم و اون رو با ساعت بچه ها كه چك كردم دقيقاً يكي بود ، حالا جه طوري اتوبوس 2 ساعت زودتر رسيده بود ، اون هم با سرعتي كه داشت ، من نمي دونم . خوب يادمه كلي به اين فكر كرده بودم شايد يك راه ديگه هم وجود داره ، شما راه ميان بر براي شيراز ــ اصفهان سراغ نداريد ؟