Here, you'll find nothing
nothing
not even the sound of a butterfly's wings
nothing
wait...
listen carefully...
and think
think
any breath
in any sentence
any palpitation
in any word,
is a sound;
it is me
...
ديشب خونه ما شهر ، شهر زنان بود ( دروغ نگم خشايار 3 ساله هم بود ) ، جاتون خالي همه خاله ها و زن دايي ها با بچه هاشون بودن . از همه چيز صحبت شد ، مخصوصاً از دزدي . دختري كه دزديده شده ، همه طلاجواهراتش رو برداشتن ، هر بلايي كه خواستن سرش آوردن و از همه بدتر حسابي كتكش هم زدن !
واي از اين دنيا و آدمهاش ، براي زندگي دو روزه چه ميكنند .
از عروسي صحبت شد و اينكه من باز هم عروسي دعوت شدم ، اين بار دوتا عروسي در يك روز و يك عروسي هفته آينده در تهران .
خيلي حيف هست كه نمي تونم عروسي دوست عزيزم مهرشيد رو برم .
« براي همه اونها عشق و اميد آرزو دارم »
از سينما و فيلم جديدش كه بعداً براتون مي نويسم .
و از لونا پارك ( شهر بازي در شيراز ) ، بچه ها كه از خوشحاليه رفتن به اونجا چه مي كردند . راستش ياد بچگي هاي خودم افتادم ، وقتي بچه هستي آرزو داري زودتر بزرگ بشي و حالا كه بزرگ شدي ( البته اگه بزرگ شده باشيم ! ) ميگي اي كاش هنوز بچه بودم . عجب دنيايي هست .
دانشگاه كه مي رفتم استاد جامعه شناسي ما چيزهاي جالبي تعريف مي كرد ، مثلاً قبيله اي كه در اون يك زن با چندتا برادر ازدواج ميكنه و هر برادري كه مي خواد وارد اتاق بشه كلاهش رو دم در مي گذاره تا ديگران وارد نشن و روز ديگر نوبت برادر ديگر يا دختران با مردهايي ازدواج مي كنند كه همسن پدربزرگشان هست يا چند تا زن با يك مرد ازدواج مي كنند و يا دختر و پسر بدون ازدواج با هم زندگي مي كنند و ...
خاطرات زيادي از اين استاد دارم كه در اولين فرصت مي نويسمشون .