Here, you'll find nothing
nothing
not even the sound of a butterfly's wings
nothing
wait...
listen carefully...
and think
think
any breath
in any sentence
any palpitation
in any word,
is a sound;
it is me
...
سلام!
دو روز خوب را پشت سر گذاشتم . پنج شنبه عصر قرار بود با ميتراخانمي بريم پياده روي ولي دريغ از يك قدم!
ساعت قرار: 7 .
محل قرار: شهيد چمران .
ديركرد: 5ـ10 دقيقه .
نتيجه: سر از حافظيه در آوردن!
راستش وقتي ميترا جان آمد فهميدم يك مهمان خارجي داريم!
وحيد خان از تهران براي 2 روز آمده بودند و روز اول در حافظيه كه معشوقِ همه دل داده هاست قرار گذاشته، كه ما هم به جمع آنها پيوستيم . با آمدن اميرعزيز(اين هم پارتي بازي!) به حافظ خداسعدي گفتيم وراهي قرار بعدي، كه طبق معمول پنج شنبه ها شام خورون بود به” تاليا“ رفتيم و بقيه بروبچه ها هم به جمع صميمي ما پيوستند و باز هم طبق معمول كلي آشنا ديديم و خلاصه بعد از شام، قرار مدارها رو براي جمعه صبح گذاشتيم . چه ماه قشنگي كه توي آسمان بود و ميترا خانمي را دزديديم!
قبل از خواب با ميترا جان سري به وبلاگستان آن روز زديم و رفتيم كه بخوابيم ، چشمتان روز بد نبيند!
همين كه چشمامون داشت گرم مي شد يك سوسك بالدار وارد معركه شد، ميترا و خواهرم در رفتند و من دمپايي به دست، دنبال ...
دنگ زدم تو سر سوسكه ، ميترا و شيما غش كردن از خنده ولي سوسكِ جون سخت بود ، نه كه نمرد سر كارمون هم گذاشت ، همه از خواب بيدار شده بودند وپدرجان به امر سوسك كشي پرداختند!
بايد بوديد و مي ديديد يك سوسك چطور ما رو از اين سمت اطاق به اون سمت و از اون سمت به اين سمت مي كشوند!
نتيجه: 1 – به هم ريختن كل اطاق!
2 – بي خواب شدن همه!
3 – از همه بدتر گم شدن سوسكه!
4 – منتقل شدن ميترا و شيما به مهمان خانه براي خواب!
و من همان جا به پاسباني پرداخته تا به محض رويت شدن مضنون اصلي، دست گيرش كنم!
با صداي زنگ زلزله خيز از جا پريدم(امان از اين ساعت، ساخته خود بشر قاتل جونش بشه!) و ...
دنبال بچه ها رفتيم وبه بقيه بچه ها پيوستيم و ... بعد از فتح كوه آلب(!) از بچه ها جدا شديم. راستي امروز سوسكه پيداشد و حسابشو رسيديم ، طفلي! ”هفته خوبي داشته باشيد“
behnaz // 12:05 AM
____________________________________________