Here, you'll find nothing
nothing
not even the sound of a butterfly's wings
nothing
wait...
listen carefully...
and think
think
any breath
in any sentence
any palpitation
in any word,
is a sound;
it is me
...


N

    O

        T

            H

                I

                    N

                        G



Tuesday, May 07, 2002

توجه توجه ” آگهي يافتن معلم“
امروز روز معلم هست ومن معلمان خود را گم كرده ام .
البته نه همگي آنها . در هر صورت به همه ، همه، تبريك مي گويم و محبت خود را ( اگه قابل باشه) تقديم مي
كنم .
راستي مادر و پدر نيز خود نوعي معلمند . ” دوستتان دارم“


خاطرات :

هديه

هديه من بالا
دست من كوتاه است
در كجا مي گردم
گريه من از چيست
پشت اين پنجره ها
مهر يكتا جاريست
...

ديده از من پنهان

ديده از من پنهان
من مات ، مبهوت
به كجا مي نگرم
رخ او آن طرف است
يك نظر
من حيران
غافل از كرده خويش
قلب من اطمينان
آن عزيز هست عزيز
غافل از انديشه من
هديه اي داد به قلب
تك و تنهاي من
چشم من در پي او
چشم او خيره به من
باز نيست كجاست
چي ، من !
...

يك جزيره پر از هديه

يكي نزريك به من

يك جزيره پر از هديه
پا به پا مي آيد
باز دوباره پيشم
روبه رو
حيران من
يك كتاب
يك قانون
يك صداي آشنا
و آه
...

همه جا هديه

همه جا هديه
آن دو چشم خيره
اخم من
ترس من
از به دام افتادن او
از به دام افتادن من
اين دو چشمها بسيارند
ترس ها بسيارند
...

...فردريك: چي شده ، لاغر شدي ، صورتت چرا اين طوري شده ؟
آن: همه فكرم را خودكوشي پر كرده .
فردريك: آن !
آن: از پدرم متنفرم . ديگه دوستش ندارم . هيچ كس را دوست ندارم. هيچ كس !
فردريك: اين حرف را نزن .
حالت چشمهاي آن تغيير كرده بود . روي تخت نشسته و درحالي كه زانوها را در بغل گرفته بود خيره خيره به نقطه اي نامعلوم نگاه مي كرد . تمام وجود فردريك را غم پر كرده بود . دوستش تغيير كرده بود و او نمي دانست چه بر سر عزيزش آمده و كاري از او ساخته نبود .چه مي بايست انجام دهد . اگر دوستش خودش رامي كشت چي؟...
...

...فردريك كنجكاوانه مري را نگاه مي كرد . مدتي بود كه دوستش تغيير كرده بود و اين مسئله براي او جالب بود .
مري را با دقت نگاه مي كرد ، شايد چيزي دستگيرش شود ولي نه از حالتهاي دوستش سر در مي آورد ونه از مطالبي كه مري در روزنامه با نهايت اشتياق(اشتياقي كه كمتر در او ديده بود)مي خواند .
فردريك در تعجب بود كه چطور كسي هميشه از جديت ، منطق و اصول صحبت كند و حالا مطالب غير منطقي روزنامه را به گونه اي بخواند كه حتي از اطراف خود بي خبر بماند . اين انسانها چقدر عجيبند.
گاهي در چشمان دوستش برق نگاهي را مي ديد كه از آن او نبود و اين شوق در امتداد حكايتي نشسته بود . حكايتي ساده ، خيلي ساده تر از آن چيزي كه فكرش را مي كرد . گاه غم روزگار از پشت خميده و چهره خسته او نمايان بود .
فردريك غمگين بود و نمي دانست چه بايد كرد؟ ...
...

behnaz // 3:34 PM
____________________________________________

Comments: Post a Comment